
365روزگذشت
یه سالی ک پربودازخنده...گریه...دعوا...آشتی...استرس...
باهم خندیدیم...خیلی وقتافقط واسه خندون همدیگه کلی ادا درآوردیم
مسخره بازی...لوس بازی...بچه بازی...صدای خندهامون توپارکوخیابون پیچید
همش خنده وروزای خوب نبود
شبایی بودکه باگریه خوابیدیم
شبایی ک منتظربودم خیلی اتفاقابیافته
داشتیم روزایی ک توازم فرصت خواسی
منم ازت فرصت خواستم...
روزایی ک من گریه کردموخواستم ببخشی...
۲۵روزی ک داغونمون کرد...سرت دادمیزدم آرومم میکردی...عصبی بودی ازدلت در میاوردم
غرمیزدم...بهونه میگرفتم...تحمل میکردی...روزایی ک کلافه بودیم ازدلتنگی
روزایی ک جورنمیشدهمدیگروببینیم ودعوامون میشد...
خیلی چیزاعوض شدتواین یه سال
حس من به تو...
حس تو به من...
اخلاقای من.. رفتارای من و...
من باتوبزرگ شدم
زنده شدموزندگی کردم...
همیشه همین یه سوال واسمون بی جواب موند...چیشدبه اینجارسیدیم؟
واقعاچیشداین همه عاشق هم شدیم؟؟چیشدکه الان اینجاییم؟؟
یک سال عمرم باتوگذشت وچه خوش گذشت!
یک سال عاشقی کردم باتوکه بهترینی...
همیشه هواموداشتی حتی وقتی ک عصبی بودی...
همیشه خداروشکرمیکردم حتی وقتی دعوامون میشد...
این یک سال باکلی حس خوبوخاطرهای خوب همراه بود...
عید...تولدم....تولدت...مسافرتا...
بوس کردنامون پشت چت...بغلامون...
گریه های من سرچیزای الکی ولوس شدنم درکنارتوواون آرامش خاص
به امیداین روزای خوب خونه خودمون...
𝐻𝑜𝓈𝑒𝒾𝓃 & 𝒩𝒶𝒻𝒾𝓈𝑒𝒽